تبليغاتX
غزلک - درد دل آقا سجاد .......
نميدانم چه بگويم که نه دروغ بگويم نه گزاف
نه هرچه هست بگويم و نه آنچه ميگويم کم نگويم
به مهمانيت آمدم بي دعوت
اگر رخصت به شنيدن کلام ما دادي نقشي از زندگي رنگين بر بوم خيالت خواهم زد
و چون رخصت کلام نبود به لبخندي بسنده کنيم که چون ميوه بهشتي از
بهشت احساسات به زمين محسوسات هبوطمان دهد.
باشد که کلام معني - آب و باد وخاک وآتش - را به بوم نقش هاي خيالت پيوند دهد.
براي باز کردن آغوش کلامت به انتظار مکتوبت در دروازه صدرنگي ونفرت نشسته ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:26  توسط سجاد |