تبليغاتX
غزلک

 ورود شما کاربر محترم را به وب سایت غـزلک

بــه  فـــال نیک گرفتــه و از الهـــه عشـــق موفقیـت

 روزافزون را در تمامی مراحل زندگیتان خواستارم.

                                              با تشکر- سجاد قربانپور 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 13:19  توسط سجاد | 
 

                        حتما به این آلبوم گوش کنید

البوم بامشاد پهن فر ..........                   برای شنیدن روی آیکون ذیل کلیک کنید

 
                     (Techno o0ops) بی وفــایی                                             

                 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:15  توسط سجاد | 
     
 
جنگ تانک ها بوکس بوش با کری رالی  ماشین
دوچرخه سواری   دعوای سگ وگربه 
تک تیر اتداز
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:15  توسط سجاد | 

 

هدیه 5 دقیقه ای

 

 

در دنیای پر شتاب ما .تنها آنانی برنده هستند که زود تر شروع کنند

 

 

 

 

هدیه برتر برای .دوستان لایق

 

 

برای داشتن این هدیه اول اینجا کلیک کنید

 

 

تنها با صرف مدت 5 دقیقه از مزایا آن بهرمند شوید

 

 

 

 

گزينه ی پايين صفحه يعنی گزينهsign up for FREE new   را کليک کرده و سپس وارد صفحه ی ثبت نام می شويد با گزينه ها يی روبه رو می شويد که ما در اينجا معانی آن ها را برای شما جمع آوری کرده ايم:

 

name      دراين قسمت نام خود را بنويسيد

street     دراين قسمت خيابان محل سکونت خود را وارد کنيد

    city  دراين قسمت نام استان مهم نيست

postal/zipe    دراين قسمت کد پستی محل سکونت را وارد کنيد(۱۱۱۱۱)

country    دراين قسمت نام کشور را بنويسيد

telephone   دراين قسمت تلفن منزل خود را وارد کنيد

 E-Mail Address  دراين قسمت email خود را وارد کنيد

username دراين قسمت يک کلمه ی عبورانتخاب کنيد(حداقل۶کلمه) مثل: nazi2

  password  دراين قسمت يک رمز عبورانتخاب کنيد (حداقل۶عدد) مثل: ۱۴۴۵۶۸

Retype Password دراين قسمت دوباره  رمز عبوروارد کنيد

 

 

ودر آخر در پايين صفحه مربع کوچک را علامت زده و سپس گزينه submit رامی زنيد سپس فرمی را که پر کرده ايد ظاهر و سپس گزينه confirm را کليک و ثبت نام تمام می شود.چند دقيقه بعد شما بايد وارد ايميلی که در فرم ثبت نام  وارد کرده ايد بشويد سايت مورد نظر يک ايميل برای شما فرستاده ؛ که حاوی يک لينک است آن را کليک کنيد يک صفحه ظاهر می شود که حاوی username (کلمه عبور)وpassword (رمزعبور) می باشد وآن را وارد سپس کليک کرده وارد سايت می شويد وشما عضو فعال در سايت می شويد.

 

your stats      برای دیدن موجودی

موفق باشید اگر هنوز ثبت نام نکردید دیر نشده ..کلیک کنید

 نکات مهم..عدم رعایت نکات زیر ثبت نام شما بی فایده خواهد شد

 

بعد  ازثبت نام به میل نوشته شده برود ولینک میل شده را باز و وارد لینک سایت شده کلمه عبورو رمز را وارد کرده و اینتر را بزنیدهدیه خود می توانید ببیند

 

۲.بعد ثبت نام به سایت و دفتر کار خود آمده وگزینه سمت چب صفحه با نام..

 

affiliate program

را کلید کرده صفحه ای ایجاد می گردد شما لینک دوم در قسمت زیر صفحه را انتخاب می کنید

 
صفحه باز می گردد که جدول ثبت نام دارد
 
مطابق توضیحات بالا مجددا جدول را تکمیل می کنید وگزینه
 
تائید را می زنید
 
لینک  برای ارائه به دیگران شما داده می شود
 
ایمیلی برای شما ارسال می شود
 
لینک داده شده را کلیک می کنید وایمیل و کلمه عبور را وارد می کنید
 

 

 

 

 توجه ... توجه

 

مهم

 

لطفا افرادی که ثبت نام کردند یا در حال

 

 ثبت نام هستندکلمه عبور(Username)  و

 

نام خود را برای من میل کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:17  توسط سجاد | 

« مخفف USA »

از غضنفر مي پرسند : مي دوني USA مخفف چيه ؟ ميگه : يوم‌الله سيزده آبان !



« مسابقة دوميداني »
غضنفر رفته بود تماشاي مسابقة دوميداني . وسط مسابقه از بغل دستيش مي پرسه : ببخشيد ، اينا واسه چي دارن ميدون ؟! يارو ميگه : براي اينكه به نفر اول جايزه ميدن . غضنفر كمي فكر مي كنه ، مي پرسه : پس بقيشون واسه چي دارن ميدون ؟!


« جام جهاني »
از غضنفر مي پرسن : به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره ، به كره و چين هم حمله كُنه تكليف ايران چي ميشه ؟ غضنفر ميگه : چي ميشه نداره كه ، ايران ميره جام جهاني !



« تعداد بچه (1) »
از غضنفر مي پرسن : چند تا بچه داري ؟ 4 تا از انگشتاشو نشون ميده ، ميگه : 3 تا ! مردم تعجب ميكنن ، ميگن : بابا اينا كه 4 تاست ؟ غضنفر انگشت كوچيكشو نشون ميده ، ميگه : اين بچة همسايمونه ، ولي هميشه خونة ماست !



« دهقان فداكار و حسين فهميده »
غضنفر تو يك شب برف و بوراني داشته از سر زمين برمي گشته خونه ، يهو مي بينه يكجا كوه ريزش كرده ، يك قطار هم داره ازون دور مياد ! خلاصه جنگي لباساشو درمياره و آتيش ميزنه ، ميره اون جلو واميسته . رانندة قطاره هم كه آتيشو مي بينه ميزنه رو ترمز و قطار واميسته . همچين كه قطار واستاد ، غضنفر يك نارنجك درمياره ، ميندازه زير قطار ، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار ميشن ! خلاصه غضنفر رو ميگيرن ميبيرن بازجويي ، اونجا بازرس بهش ميتوپه كه : مرتيكة خر ! نه به اون لباس آتيش زدنت ، نه به اون نارنجك انداختنت ! آخه تو چه مرگت بود ؟! غضنفر ميزنه زير گريه ، ميگه : جناب سروان به خدا من از بچگي اين دهقان فداكار و حسين فهميده رو قاطي مي كردم !



« معما »
به غضنفر ميگن يه معما بگو .‌ ميگه : اون چيه كه درازه ،‌ زرده ، موزه ؟!



« مسابقة بيست سوالي (1) »

غضنفر ميره مسابقه بيست سوالي ، رفقاش از پشت‌ صحنه بهش ميرسونن كه : جواب برج ايفله ، فقط تو زود نگو كه ضايع شه . خلاصه مسابقه شروع ميشه ، غضنفر ميپرسه : تو جيب جا ميگيره ؟ ميگن : نه . غضنفر ميگه : ...ها ! پس حتماٌ برج ايفله !



« كيك هفتاد طبقه »
غضنفر ميره قنادي ، ميگه : ببخشيد كيك هفتاد طبقه داريد ؟! قناد ميگه : نخير نداريم . فردا دوباره غضنفر مياد ، ميپرسه : شرمنده ، كيك هفتاد طبقه داريد ؟ باز قناد ميگه : نخير نداريم . خلاصه يك هفته تمام هر روز كار غضنفر اين بود كه بياد سراغ كيك هفتاد طبقه بگيره و قناد هم هرروز جواب ميداده كه نداريم . آخر هفته قناده با خودش ميگه : اين بابا كه مشتريه ، بذار يك كيك هفتاد طبقه براش بپزيم ، يك پول خوبي هم شب جمعه‌اي بزنيم به جيب . خلاصه بدبخت قناد تمام پنج شنبه و جمعه رو ميذاره يك كيك خوشگل هفتاد طبقه رديف ميكنه . شنبه اول صبح غضنفر مياد ، ميپرسه : ببخشيد ، كيك هفتاد طبقه داريد ؟! قناد با لبخند بر لب ميگه : بعله كه داريم ، خوبشم داريم ! غضنفر ميگه : قربون دستت ، 500 گرم از طبقة بيست چهارمش به ما بده !


« سقوط هواپيما »
يه هواپيما تو قبرستون سقوط ميكنه ، فردا راديو ميگه : شب گذشته يك فروند هواپيماي توپولوف در حومة شهر سقوط كرده و تا اين لحظه 34513 جسد كشف شده ! عمليات براي يافتن اجساد بقيه قربانيان همچنان ادامه دارد !


« حيوون ، حيوونه »
غضنفر ميره خواستگاري . اسم دختر پروانه بود ولي غضنفر قاطي كرده بود ، يك بند بهش ميگفته آهو خانوم ! خلاصه وقتي دختر مياد چايي تعارف كنه ، غضنفر ميگه : دست شما درد نكنه آهو خانوم ! دختر شاكي ميشه ، ميگه : بابا اسم من پروانه‌ست نه آهو . غضنفر ميگه : اي بابا فرقي نداره . حيوون حيوونه ديگه !




« حكومت نظامي »
حكومت نظامي بود ، سروانه به غضنفر ميگه كه تو اينجا كشيك بده ، از هفت شب به بعد هر كسي رو تو خيابون ديدي در جا بزنش . حرفش كه تموم ميشه ، تا مياد بره سوار ماشينش بشه ، ميبينه صداي گلوله اومد . برميگرده ميبينه غضنفر زده يك بدبختي رو كشته ! داد ميزنه : احمق ! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره ! غضنفر ميگه : قربان اين يه آدرسي پرسيد كه ، عمراً تا ساعت نه شب هم پيداش نميكرد !



« قطار »
غضنفر و دوستاش رفته بودن ايستگاه راه‌آهن . تا ميرسن ، يهو قطار حركت ميكنه . اينا هم ميدون دنبال قطار . حالا ندو كي بدو ! خلاصه بعد از هزار بدبختي ، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه ، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه . خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه ، يك بابايي بهش ميگه : آقا جان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد ؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه ، واميستاديد با اون ميرفتيد . غضنفر نفس زنان ميگه : منم نميدونم ! والله من فقط قرار بود برم ، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم !



« قرض سگ »

يك بابايي داشته از سر كار برميگشته خونه ، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند ، منتها يه جور عجيب غريبي . اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن ، بعد يك يارو مَرده با سگش راه ميره ، بعد ازون هم يك صف 500 متري ملت دارن دنبالشون ميرن . يارو كَف ميكنه ، ميره پيش جناب سگ دار ، ميگه : تسليت عرض ميكنم قربان ، خيلي شرمندم . ميشه بگيد جريان چيه ؟ يارو ميگه : والله تابوت جلوييه خانممه ، پشتيش هم مادر خانومم ، هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرد ! مَرده ناراحت ميشه ، همينجور شروع ميكنه پشت سر يارو راه رفتن ، بعد از يك مدت برميگرده ميگه : ببخشيد من خيلي براتون متاسفم ، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوالا نيست ، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم ؟! مَرده يك نگاهي بهش ميكنه ، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيت پشت سر ، ميگه : برو ته صف !



« هزيون »

زن غضنفر آپانديسش رو عمل كرده بود . بعد از عمل شوهرش مياد ملاقاتش . منتها زنه هنوز خوب بهوش نيومده بوده و داشته زير لب هزيون مي‌گفته : احمق ... بي‌شعور ... عوضي ! يك دكتري داشته از اتاق رد ميشده ، ميگه : خوب به سلامتي مثل اينكه خانمتون به هوش اومده و داره باهاتون حرف ميزنه !
                                               

                                                                           

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:16  توسط سجاد | 
نميدانم چه بگويم که نه دروغ بگويم نه گزاف
نه هرچه هست بگويم و نه آنچه ميگويم کم نگويم
به مهمانيت آمدم بي دعوت
اگر رخصت به شنيدن کلام ما دادي نقشي از زندگي رنگين بر بوم خيالت خواهم زد
و چون رخصت کلام نبود به لبخندي بسنده کنيم که چون ميوه بهشتي از
بهشت احساسات به زمين محسوسات هبوطمان دهد.
باشد که کلام معني - آب و باد وخاک وآتش - را به بوم نقش هاي خيالت پيوند دهد.
براي باز کردن آغوش کلامت به انتظار مکتوبت در دروازه صدرنگي ونفرت نشسته ام
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:26  توسط سجاد | 
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعاي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت : - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنياو هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدرآهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينهارا مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوىديگرى بكنى ؟ مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشودبمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانىاحساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:24  توسط سجاد | 
به آساني ميشه در دفترچه تلفن کسي جايي پيدا کرد
ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا کرد.
به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.
به راحتي ميشه بدون فکر کردن حرف زد
ولي به سختي ميشه زبان را کنترل کرد.
به راحتي ميشه کسي را که دوستش داريم از خود برنجانيم
ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
به راحتي ميشه کسي را بخشيد
ولي به سختي ميشه از کسي تقاضاي بخشش کرد.
به راحتي ميشه قانون را تصويب کرد
ولي به سختي ميشه به آنها عمل کرد.
به راحتي ميشه به روياها فکر کرد
ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يک رويا جنگيد.
به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد
ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد.
به راحتي ميشه به کسي قول داد
ولي به سختي ميشه به آن قول عمل کرد.
به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد
ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد
به راحتي ميشه اشتباه کرد
ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتي ميشه گرفت
وي به سختي ميشه بخشش کرد.
به راحتي ميشه يک دوستي را با حرف حفظ کرد
ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد.
و در آخر:
به راحتي ميشه اين متن را خوند
ولي به سختي ميشه به آن عمل کرد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:20  توسط سجاد | 
هرگز نگو که دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نمي دهي
هرگز درباره احساست سخن مگو اگر واقعا وجود ندارد
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش را داري
هرگز نگو براي هميشه وقتي ميداني جدا مي شوي
هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري
هرگز سلامي نده وقتي مي داني خداحافظي در پيش است
هرگز به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت با ديگراني
هرگز قلبي را قفل نکن وقتي کليدش را نداري
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:18  توسط سجاد | 
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...


دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 20:17  توسط سجاد |