![]() |
![]() |
|
|
شايد روزي مادوباره کبوترهايمان راپيداخواهيم کرد
.ومهرباني دست زيبايي راخواهدگرفت
روزي که کمترين سرودبوسه است
. وهرانسان براي هرانسان برادري ست
روزي که ديگردرهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه يي ست
. وقلب براي زندگي بس است
روزي که معناي هرسخن دوست داشتن است
. تاتو به خاطرآخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي که آهنگ هرحرف،زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست وجوي قافيه نبرم.
. روزي که هرلب ترانه يي ست تاکمترين سرود،بوسه باشد
روزي که او بيايد، براي هميشه بيايد و مهرباني بازيبايي يکسان شود
. . . روزي که ما دوباره براي کبوترهايمان دانه بريزيم
ومن آن روز راانتظارمي کشم
شايد روزي مادوباره کبوترهايمان راپيداخواهيم کرد
.ومهرباني دست زيبايي راخواهدگرفت
روزي که کمترين سرودبوسه است
. وهرانسان براي هرانسان برادري ست
روزي که ديگردرهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه يي ست
. وقلب براي زندگي بس است
روزي که معناي هرسخن دوست داشتن است
. تاتو به خاطرآخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي که آهنگ هرحرف،زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست وجوي قافيه نبرم.
. روزي که هرلب ترانه يي ست تاکمترين سرود،بوسه باشد
روزي که او بيايد، براي هميشه بيايد و مهرباني بازيبايي يکسان شود
. . . روزي که ما دوباره براي کبوترهايمان دانه بريزيم
ومن آن روز راانتظارمي کشم
و تو... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 18:21 توسط سجاد |
|
|
آموخته ام
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم. آموخته ام
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم . آموخته ام
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم . آموخته ام
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم . آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد. آموخته ام
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند. آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم . آموخته ام
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم . آموخته ام
كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است . آموخته ايم كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 17:22 توسط سجاد |
|
|
در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 16:57 توسط سجاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم فروردین 1385 هفته اوّل فروردین 1385 |
|
RSS
|